مجله اینترنتی پاپیون

از همه جا
پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۱۵ ب.ظ

(پدرومادرم مرا بدبخت کردند)داستان ازدواج عبرت آموز


مردی 33ساله هستم. چند سال پیش برای کار از روستای کوچک خودمان به تهران آمدم. سرمایه ای نداشتم اما الان صاحب کسب و کار و درآمد خوبی هستم. در زندگی من پدر و مادرم تاثیر بسیار بدی گذاشتند که داستان را برایتان تعریف می کنم و می خواهم بگویم پدر و مادرها ممکن است در بسیاری از زمینه ها خیلی عاقل و با تجربه باشند اما آنها خواسته های نسل جوان را درک نمی کنند و نباید به میل خودشان برای پسر یا دخترشان همسر انتخاب کنند. جوانان امروزی معمولا عاقل هستند و چون سن ازدواج بالا رفته دقیقا می دانند باید با چه کسی ازدواج کنند. وقتی این سایت را دیدم از مشاوره هایش خوشم آمد و تصمیم گرفتم داستان زندگی خودم را بگذارم تا برای بقیه هم درس عبرت شود مخصوصا برای پسرهایی که قبل از ازدواج رابطه برقرار می کنند و دنبال یک دختر آفتاب مهتاب ندیده و چشم گوش بسته هستند. روزگار می داند چطور حق چنین آدم هایی را کف دستشان بگذارد همانطور که حق من را کف دستم گذاشت تا به این نتیجه رسیدم اگر دل کسی را بشکنی روزگار بدجوری حالت را می گیرد. 
زمانی که به تهران آمدم با ماندانا آشنا شدم خیلی به من کمک کرد تا خودم را جمع کنم و راه و کوچه ی کاسبی را یادم داد. تازه از  همسرش جدا شده بود و خانه و ماشین هم داشت.فقط 4 سال از من بزرگتر بود. از من خواست که در کارگاه او کار کنم.من هم از خدایم بود. پس از مدتی به من گفت بیا با هم زندگی کنیم من گفتم اعتقاد مذهبی دارم و باید صیغه کنیم او هم قبول کرد. با او هم خانه شدم و زندگی خوبی داشتیم. دوست داشتم ماندانا را برای همیشه پیش خودم داشته باشم چون زن خوب، زیبا و مهربانی بود و کمک بسیاری هم به من کرده بود.به روستایمان رفتم و به مادرم گفتم که می خواهم با ماندانا ازدواج کنم. مادرم آنقدر عصبانی شد که نزدیک بود سکته کند. پدرم هم گفت چرا از ده خودمان زن نمیگیری؟ میخوای آبروی ما را ببری؟ عاشق یه پیردختر مطلقه شدی؟ عفریته ی تهرونی با بزک دزکش قاپ تو رو دزدیده؟اگه عرضه داشت شوهر خودش رو نگه می داشت.چند سال پیش پسرخاله ام یک زن تهرانی گرفته بود و آن زن با مرد دیگری دوست شد و پسرخاله ام او را طلاق داد. همین اتفاق باعث شده بود تا پدر و مادر و کل فامیل ذهنیت خوبی نسبت به زن های تهرانی نداشته باشند. 
خلاصه سرتان را درد نیاورم. مادرم پایش را کرد توی یه کفش که باید با فائزه، یکی از دخترهای در و همسایه ازدواج کنم.آن دختر 10 سال از من کوچک تر بود و مادرم معتقد بود بهتر است زن کم سن باشد چون میتونی تربیتش کنی. من قبول نکردم. پدرم گفت یا این دختر رو می گیری یا اینکه از ارث محرومت می کنم و دیگه حق نداری برگردی اینجا. 
خیلی تحت فشار بودم مگر ماندانا چش بود که باید این همه تحقیر می شدم . من کجا و آن طفل 20 ساله کجا؟
به تهران برگشتم و موضوع را به ماندانا گفتم خیلی عصبانی شد و به من گفت بی عرضه. دیگر دوست نداشت با او کار کنم. گفت برگرد ده خودتون و با اون دختر بچه ی دهاتی زندگی کن. گفتم الان زنگ می زنم خانه و می گویم می خواهم با ماندانا ازدواج کنم. گوشی را برداشتم. ماندانا گوشی را از من گرفت و گفت من از هیچ مردی خیر ندیدم انتظاری هم از تو ندارم برو دنبال سرنوشتت. به دست و پای ماندانا افتادم و گریه کردم.
به خواستگاری رفتیم. پدر و مادر دخترک خیلی عجله داشتند و گفتند زود عروسی کنید. عقد و عروسی را یکجا گرفتیم و فائزه را به تهران آوردم. 
دخنر بسیار ساکت و سردی بود و هیچ نقطه ی مشترکی برای حرف زدن نداشتیم. او را با ماندانا مقایسه کردم زنی که از همه نظر کامل بود.
فایزه از نظر جنسی خیلی سرد بود و هنگامی که به خانه می رفتم خودش را با کاری سرگرم می کرد تا کمتر سمت او بروم. دلم برای ماندانا تنگ شده بود که هرگاه به خانه می رفتم مثل یک گرگ گرسنه منتظرم بود. هیچ لذتی از رابطه با همسرم نمی بردم و او هم هیچ کششی به من نداشت. دوباره با ماندانا وارد رابطه شدم.
از اینکه باعث شده بودم دختری بدبخت شود از خودم بدم می آمد. سعی می کردم خیانت هایم را با خرید هدیه برای فایزه جبران کنم. تا اینکه یک روز یکی از کارگرها به من گفت که فایزه را با یک پسر در کرج دیده است. جریان را به ماندانا گفتم. توی دلم گفتم فکر خوبی است که این موضوع را بهانه کنم و او را طلاق بدهم. یک روز به آن کارگر گفتم که فایزه را تعقیب کند. او آدرس خانه ای را به من داد. به آن خانه رفتم و در زدم. یک خانه ی دانشجویی بود. پسری در را باز کرد. عکس فایزه را به او نشان دادم و گفتم این زن رو میشناسی؟
پسر ترسید و من من کنان گفت نه. یقه اش را گرفتم و گفتم این میاد اینجا چطور نمیشناسی؟ گفت: دوست دختر رفیقمه. الان خونه نیست دانشگاست. 
گفتم: اینجا باهاش آشنا شده؟
گفت: نه همشهریشه . قرار بود ازدواج کنن پدر و مادر دختره مخالفت کردن چون بیکاره.الان فوق لیسانس قبول شده اومده کرج.

خیلی عصبانی بودم. پس فایزه هم مثل من عاشق کس دیگری بود. مسیر کرج تا تهران را نمی دانم چگونه طی کردم. از چه کسی می توانستم شاکی باشم که علت تمام بدبختی های خودم و 3 نفر دیگر، یعنی ماندانا، فایزه و سعید من بودم. دوست داشتم بروم گم بشوم اما مشکل را خودم به وجود آورده بودم و باید خودم آن را حل می کردم.
سعی کردم خونسرد باشم. به خانه آمدم و جریان را به فایزه گفتم. اول کلی قسم خورد که اشتباه می کنی. به او گفتم قبول کن یا همین الان طلاقت می دم. گریه کنان گفت که هیچ حسی به من ندارد و فقط اسمت در شناسنامه من است. این دقیقا همان احساسی بود که من داشتم. دو عاشق که در جایی بودیم که نباید می بودیم. دوست نداشتم او را به این دلیل طلاق بدهم. آبرویش می رفت و ممکن بود در آن روستای کوچک کسی به خواستگاری اش نیاید. به ماندانا موضوع را گفتم. قرار شد به دیدن سعید برویم. سعید جوان بدی نبود. گفت پدر و مادر فایزه هربار مانع ازدواج آنها می شده اند. به سعید گفتم اگه درست تموم بشه و سر کار بری حاضری با فایزه ازدواج کنی؟ گفت:آره. همین الان هم بخواید میام خواستگاری.
من و ماندانا برای سعید در جایی کار پیدا کردیم و به او گفتم خیالت از جانب من راحت بشه فایزه مال تو بود و هست. من هم ماندانا رو دوست دارم و هیچ نظری به فایزه ندارم. بهت کمک می کنیم تا ازدواج کنی. من هم دیگه هیچ چیز برام مهم نیست نه ارث پدری نه پول نه.... ماندانا رو دارم انگار دنیا رو دارم.
پس از مدتی من و فایزه توافقی از هم جدا شدیم. پدر و مادر فایزه چون می دانستند فایزه قرار است با سعید ازدواج کند چندان ناراحت نبودند. خوشبختانه سعید پدر و مادری نداشت تا مخالفت کنند و عمه و مادر بزرگش او را بزرگ کرده بودند و مخالفتی با این ازدواج نداشتند. 
الان هم من خوشبختم هم فایزه. کاش هیچ وقت چنین اتفاق هایی نمی افتاد.

با آرزوی خوشبختی برای همه ی شما، جاوید
منبع:ataye.ir


به کانال نظرسنجی ایرانی بپیوندید:

نظرات خود را در مورد موضوعات مختلف با دیگران به اشتراک بگذارید .....


Http://telegram.me/ken youo





نوشته شده توسط
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

کانال تلگرام و پیج اینستاگرام بانک لینک قزوین : @bank_link_qazvin
پیج اینستاگرام گذری در جهان : @apainwo
پیج شخصی ادمین مجله پاپیون : @m.ghlr

آخرین نظرات
پروباکس ایرانی بزرگترین سایت تبلیغات اینترنتی

(پدرومادرم مرا بدبخت کردند)داستان ازدواج عبرت آموز

پنجشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۱۵ ب.ظ


مردی 33ساله هستم. چند سال پیش برای کار از روستای کوچک خودمان به تهران آمدم. سرمایه ای نداشتم اما الان صاحب کسب و کار و درآمد خوبی هستم. در زندگی من پدر و مادرم تاثیر بسیار بدی گذاشتند که داستان را برایتان تعریف می کنم و می خواهم بگویم پدر و مادرها ممکن است در بسیاری از زمینه ها خیلی عاقل و با تجربه باشند اما آنها خواسته های نسل جوان را درک نمی کنند و نباید به میل خودشان برای پسر یا دخترشان همسر انتخاب کنند. جوانان امروزی معمولا عاقل هستند و چون سن ازدواج بالا رفته دقیقا می دانند باید با چه کسی ازدواج کنند. وقتی این سایت را دیدم از مشاوره هایش خوشم آمد و تصمیم گرفتم داستان زندگی خودم را بگذارم تا برای بقیه هم درس عبرت شود مخصوصا برای پسرهایی که قبل از ازدواج رابطه برقرار می کنند و دنبال یک دختر آفتاب مهتاب ندیده و چشم گوش بسته هستند. روزگار می داند چطور حق چنین آدم هایی را کف دستشان بگذارد همانطور که حق من را کف دستم گذاشت تا به این نتیجه رسیدم اگر دل کسی را بشکنی روزگار بدجوری حالت را می گیرد. 
زمانی که به تهران آمدم با ماندانا آشنا شدم خیلی به من کمک کرد تا خودم را جمع کنم و راه و کوچه ی کاسبی را یادم داد. تازه از  همسرش جدا شده بود و خانه و ماشین هم داشت.فقط 4 سال از من بزرگتر بود. از من خواست که در کارگاه او کار کنم.من هم از خدایم بود. پس از مدتی به من گفت بیا با هم زندگی کنیم من گفتم اعتقاد مذهبی دارم و باید صیغه کنیم او هم قبول کرد. با او هم خانه شدم و زندگی خوبی داشتیم. دوست داشتم ماندانا را برای همیشه پیش خودم داشته باشم چون زن خوب، زیبا و مهربانی بود و کمک بسیاری هم به من کرده بود.به روستایمان رفتم و به مادرم گفتم که می خواهم با ماندانا ازدواج کنم. مادرم آنقدر عصبانی شد که نزدیک بود سکته کند. پدرم هم گفت چرا از ده خودمان زن نمیگیری؟ میخوای آبروی ما را ببری؟ عاشق یه پیردختر مطلقه شدی؟ عفریته ی تهرونی با بزک دزکش قاپ تو رو دزدیده؟اگه عرضه داشت شوهر خودش رو نگه می داشت.چند سال پیش پسرخاله ام یک زن تهرانی گرفته بود و آن زن با مرد دیگری دوست شد و پسرخاله ام او را طلاق داد. همین اتفاق باعث شده بود تا پدر و مادر و کل فامیل ذهنیت خوبی نسبت به زن های تهرانی نداشته باشند. 
خلاصه سرتان را درد نیاورم. مادرم پایش را کرد توی یه کفش که باید با فائزه، یکی از دخترهای در و همسایه ازدواج کنم.آن دختر 10 سال از من کوچک تر بود و مادرم معتقد بود بهتر است زن کم سن باشد چون میتونی تربیتش کنی. من قبول نکردم. پدرم گفت یا این دختر رو می گیری یا اینکه از ارث محرومت می کنم و دیگه حق نداری برگردی اینجا. 
خیلی تحت فشار بودم مگر ماندانا چش بود که باید این همه تحقیر می شدم . من کجا و آن طفل 20 ساله کجا؟
به تهران برگشتم و موضوع را به ماندانا گفتم خیلی عصبانی شد و به من گفت بی عرضه. دیگر دوست نداشت با او کار کنم. گفت برگرد ده خودتون و با اون دختر بچه ی دهاتی زندگی کن. گفتم الان زنگ می زنم خانه و می گویم می خواهم با ماندانا ازدواج کنم. گوشی را برداشتم. ماندانا گوشی را از من گرفت و گفت من از هیچ مردی خیر ندیدم انتظاری هم از تو ندارم برو دنبال سرنوشتت. به دست و پای ماندانا افتادم و گریه کردم.
به خواستگاری رفتیم. پدر و مادر دخترک خیلی عجله داشتند و گفتند زود عروسی کنید. عقد و عروسی را یکجا گرفتیم و فائزه را به تهران آوردم. 
دخنر بسیار ساکت و سردی بود و هیچ نقطه ی مشترکی برای حرف زدن نداشتیم. او را با ماندانا مقایسه کردم زنی که از همه نظر کامل بود.
فایزه از نظر جنسی خیلی سرد بود و هنگامی که به خانه می رفتم خودش را با کاری سرگرم می کرد تا کمتر سمت او بروم. دلم برای ماندانا تنگ شده بود که هرگاه به خانه می رفتم مثل یک گرگ گرسنه منتظرم بود. هیچ لذتی از رابطه با همسرم نمی بردم و او هم هیچ کششی به من نداشت. دوباره با ماندانا وارد رابطه شدم.
از اینکه باعث شده بودم دختری بدبخت شود از خودم بدم می آمد. سعی می کردم خیانت هایم را با خرید هدیه برای فایزه جبران کنم. تا اینکه یک روز یکی از کارگرها به من گفت که فایزه را با یک پسر در کرج دیده است. جریان را به ماندانا گفتم. توی دلم گفتم فکر خوبی است که این موضوع را بهانه کنم و او را طلاق بدهم. یک روز به آن کارگر گفتم که فایزه را تعقیب کند. او آدرس خانه ای را به من داد. به آن خانه رفتم و در زدم. یک خانه ی دانشجویی بود. پسری در را باز کرد. عکس فایزه را به او نشان دادم و گفتم این زن رو میشناسی؟
پسر ترسید و من من کنان گفت نه. یقه اش را گرفتم و گفتم این میاد اینجا چطور نمیشناسی؟ گفت: دوست دختر رفیقمه. الان خونه نیست دانشگاست. 
گفتم: اینجا باهاش آشنا شده؟
گفت: نه همشهریشه . قرار بود ازدواج کنن پدر و مادر دختره مخالفت کردن چون بیکاره.الان فوق لیسانس قبول شده اومده کرج.

خیلی عصبانی بودم. پس فایزه هم مثل من عاشق کس دیگری بود. مسیر کرج تا تهران را نمی دانم چگونه طی کردم. از چه کسی می توانستم شاکی باشم که علت تمام بدبختی های خودم و 3 نفر دیگر، یعنی ماندانا، فایزه و سعید من بودم. دوست داشتم بروم گم بشوم اما مشکل را خودم به وجود آورده بودم و باید خودم آن را حل می کردم.
سعی کردم خونسرد باشم. به خانه آمدم و جریان را به فایزه گفتم. اول کلی قسم خورد که اشتباه می کنی. به او گفتم قبول کن یا همین الان طلاقت می دم. گریه کنان گفت که هیچ حسی به من ندارد و فقط اسمت در شناسنامه من است. این دقیقا همان احساسی بود که من داشتم. دو عاشق که در جایی بودیم که نباید می بودیم. دوست نداشتم او را به این دلیل طلاق بدهم. آبرویش می رفت و ممکن بود در آن روستای کوچک کسی به خواستگاری اش نیاید. به ماندانا موضوع را گفتم. قرار شد به دیدن سعید برویم. سعید جوان بدی نبود. گفت پدر و مادر فایزه هربار مانع ازدواج آنها می شده اند. به سعید گفتم اگه درست تموم بشه و سر کار بری حاضری با فایزه ازدواج کنی؟ گفت:آره. همین الان هم بخواید میام خواستگاری.
من و ماندانا برای سعید در جایی کار پیدا کردیم و به او گفتم خیالت از جانب من راحت بشه فایزه مال تو بود و هست. من هم ماندانا رو دوست دارم و هیچ نظری به فایزه ندارم. بهت کمک می کنیم تا ازدواج کنی. من هم دیگه هیچ چیز برام مهم نیست نه ارث پدری نه پول نه.... ماندانا رو دارم انگار دنیا رو دارم.
پس از مدتی من و فایزه توافقی از هم جدا شدیم. پدر و مادر فایزه چون می دانستند فایزه قرار است با سعید ازدواج کند چندان ناراحت نبودند. خوشبختانه سعید پدر و مادری نداشت تا مخالفت کنند و عمه و مادر بزرگش او را بزرگ کرده بودند و مخالفتی با این ازدواج نداشتند. 
الان هم من خوشبختم هم فایزه. کاش هیچ وقت چنین اتفاق هایی نمی افتاد.

با آرزوی خوشبختی برای همه ی شما، جاوید
منبع:ataye.ir


به کانال نظرسنجی ایرانی بپیوندید:

نظرات خود را در مورد موضوعات مختلف با دیگران به اشتراک بگذارید .....


Http://telegram.me/ken youo



پروباکس ایرانی بزرگترین سایت تبلیغات اینترنتی

نظرات  (۱)

سلام
متاسف شدم
این جور پدر و مادرها در زندگیشان هرگز عشق آموزش نداده اند . چرا ؟ چون خودشان هم همیطوری ازدواج کرده اند .
معنی عشق در خانواده شکل میگیرد .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی